
سخن سر دبیر
به دنبال تعریفی از انسان و کاربرد مطالعات انسان شناسی
موضوع تعریف انسان در قرن بیستم از جمله موضوعات بحث بر انگیز بوده است. ارائه تعاریف و خصوصیات ویژه برای معرفی انسان و جدا کردن او از سایر موجودات که از هزاره های پیش شروع شده هنوز به پایان نرسیده است. صاحب نظران و دانشمندان بزرگ جهان برای انسان ویژگی های گوناگونی در نظر گرفته اند.مثلاً، اسطو انسان را موجودی منطقی تعریف کرده است، دکارت موجودی با اخلاق و آگاه، دورکیم انسان را مترادف با جامعه دانسته، اواکلی انسان را موجودی ابزار ساز و مارکس گفته است انسان یعنی کار. به نظر زیست شناسان و تا حدودی باستان شناسان، انسان یعنی پستان داری دوپا با مغزی بزرگ. و بالأ خره این که فیلسوفان مسلمان( ابن سینا، شیخ اشراق و ملاصدرا) بیش از هر چیز بر«نفس» تکیه کرده و آن را به عنوان جوهر واحدی که حقیقت انسان را تشکیل داده و منشأ اعمال و افعال مختلف در انسان است در نظر می گیرد. اما هیچ یک از این ویژگی ها نتوانسته اند به درستی مرز دقیقی میان انسان و سایر موجودات را تعیین کنند. و به نظر می رسد در این خصوص بین دانشمندان هنوز توافق نظر حاصل نشده و موضوع چگونگی معرفی مراتب وجودی انسان از جمله موضوعات بحث بر انگیز به شمار می رود.
گذشته از نقطه نظرهایی که براساس تفاوت های گونه ای بین انسان و سایر موجودات مطرح است و عمدتاً ریشه در نگرش های زیست شناسانه دراند، دیدگاه دیگری نیز مطرح است که مسئلة انسان را تنها از زاویة «فرهنگ» مد نظر دارد. به عبارت دیگر به دنبال درک و بررسی تفاوت های موجود بین فرهنگ های مختلف انسانی و سایر موجودات است: چه شرایط هوشمندانه و عقلانی برای خلق نمادها لازم است؟ چه نوع استعداد عقلی و اجتماعی پیدایش هنر را پایه ریزی کرده است و...؟ و بالأخره آیا در پس هر یک از این مشخصه ها یک دلیل بنیادی که تاکنون ناشناخته مانده است وجود دارد؟ شاید به دلیل وجود همین سئوالات است که مسئلة پی بردن به ویژگی های کاملاً انسانی هم چنان به صورت مسئله ای جذابت و در عین حال بنیادی باقی مانده است!
یکی از جدی ترین بحث هایی که در این خصوص در قرن بیستم شاهد آن بوده ایم و بسیار هم جنجالی شد، مناظرة جذابی است که بین دو فیلسوف صاحب نام آلمانی مارتین هایدگر و ارنست کاسیرر در دهکدة معروف داوس ( سوئیس) در تابستان 1929 در گرفت.
محور این مناظرة مهم « متافیزیک کانت » اعلام شده بود؛ اما در این مناظره پرسش های مهم تر و بنیادی تری نیز دربارۀ انسان به بحث گذاشته شد. کاسیرر در آن یکی از چهره های بسیار شناخته شده و معتبری بود که در بین روشنفکردان آلمانی جایگاه ویژه ای داشت. او به عنوان فردی فرهنگی که به تنهایی به اندازۀ یم دایره المعارف بزرگ می توانست اطلاعات علمی روز را در اختیار قرار دهد شهرت یافته بود. تمام فلسفة او بر اساس این دیدگاه پایه ریزی شده بود که « انسان تنها موجود خلق کنندة نمادهاست». درآن زمان کاسیرر برچسب نوکانتی را نیز بر پیشانی داشت. برچسب نوکانتی درواقع به افرادی زده می شد که با کانت و نظریة انتقادی او موافق نبودند که می گفت: به وسیلة منطق نمی توان جهان را آن طور که هست درک و تبین کرد، چرا که طرز تفکر ما در چارچوب میزان آگاهی و با توجه به آن چه در ذهن ما تصور می شود شکل می گیرد. کاسیرر معتقد بود: کانت بیش از هر چیز به قدرت و محدودیت منطق ناب تکیه و توجه دارد. در حالی که بینش و تفکر ما از اشکال دیگری از شناخت می تواند نشأت بگیرد: اسطوره، هنر و ... که کاسیرر آن ها را در یک تحن عنوان اشکال نمادین دسته بندی می کرد. همچنین معتقد بود که زبان کلیدی است برای ورود به دنیای نمادها. به نظر او کاربرد نمادها جهت دادن تفکر انسانی به خلاقیت و دست یابی به یک آزادی نامحدود است. او در پاسخ به این سؤال که « انسان چیست؟» تنها می گوید: « حیوان نمادین». او زبان نمادین را تنها مرز تعیین کننده بین انسان و حیوان می دانست و معتقد بود که انسان با انتخاب های جهان و خودش توانست جایگاه ویژه ای برای خود ایجاد کند؛ چیزی که هایدگر سخت مخالف آن بود و بر چنین فلسفه ای کاملاً خط بطلان می کشید. هایدگر در کتابی تحت عنوان هستی و زمان، که کمی قبل از این مناظره به چاپ رسیده بود، انسان را، به گونه ای کاملاً متفاوت با نظر کاسیرر، تعریف می کرد. هایدگر موجود انسانی را دازاین ( Dasein) یا « وجود حاضر» می نامد. دیدگاهی کاملاً فلسفی و در عین حال به غایت محسوس. در داوس هایدگر با صراحت می گوید: « تا کنون هیچ کس کانت را نفهمیده است.» او می گوید به نظر کانت، تنها علیت و منطق و صد البته زبان نیست که منعکس کنندة معرفت و آگاهی انسان است، بلکه قوة تخیل و پنداشته های اوست که بیانگر این آگاهی است. او معتقد بود که قوة تخیل زیر بنای اصلی علیت و منطق است، و میزان و توانمندی این قوه است که قبل از هر چیز ویژگی اصلی انسان را تشکیل می دهد. بدون تردید این نظر نتایج تکان دهندهای در نوع نگرش نسبت به طبیعت انسان به و جود می آورد، زیرا اگر تخیلات زیر ساخت منطق باشد پس چگونه می توان انسان را یک موجود متفکر و دانا در نظر گرفت؟ در چنین شرایطی انسان بیشتر به موجودی خیال پرداز و رؤیایی شبیه خواهد بود تا متفکر!
هایدگر نظریة منطق ناب را بسیار حقیر می شمارد و به قدرت زبان برای بیان ذات حقیقت انسان اعتقادی ندارد. به نظر او، خلاقیت در هنر است و هنرمند معرف واقعی طبیعت انسان است.
از طرف دیگر، هایدگر سعی دارد قوة تخیل انسان را با زمان مرتبط کند. زمان یک مفهوم محوری در فلسفة هایدگر تلقی می شود. به نظر او انسان موجودی نیست که از زمان تبعیت کند و در مقابل زمان تاب تحمل آورد، به عبارت دیگر مانند حیوانات که متولد می شوند، زندگی می کنند و می میرند. انسان به عنوان موجودی که قوة تخیل دارد، خود را به آینده متصل می کند و از این منظر او به موجودی دخالت کننده و طراح بدل می شود.
به نظر او، در این وضعیت او دیگر تابع آینده نیست بلکه آینده است که از او تبعیت می کند. آینده برای او به عرصة سلسله ای از امکانات بدل می گردد. قدرت تخیل انسان در واقع « شکل دهندة دنیاست». هایدگر در این جا مشخصه جدیدی را نیز مطرح می کند. او می گوید انسان به وسیلة قوة تخیل اش رابطة ویژه ای که با زمان دارد تعریف می شود ولی اضافه می کند این رابطة ویژه به شرطی برقرار می شود که شرایط انسانی خود را که جسارت نگاه به آینده و مقابله با اوست را با نگرش اندیشمندانة خاص خود به بهترین وجهی در اختیار داشته باشد، چرا که بودن و وجود همیشه در حال جدال با پوچی و نیستی است.
مناظرة هایدگر و کاسیرر بدون تردید یکی از جدی ترین بحث هایی است که در طول هفتاد سال گذشته دربارة انسان ویژگی های او صورت گرفته است.
در حال حاضر و در مرحله ای که این بحث دنبال می شود، دلایل کافی برای این که بتوان سنگینی کفة ترازو را به یکی از دو طرف متمایل دید وجود ندارد. به نظر این دو، قوة تخیل و یا زبان عناصری در نظر گرفته شده اند که در شکل دهی انسان نقش اصلی را داشته اند، اما نباید فراموش کنیم که هنوز در شرایط بررسی نظری و بحث و مناظرة هستی شناسی و متافیزیک به سر می بریم.
به هر حال، بحث پیچیدة تعریف انسان، همچنان که ملاحظه گردید، هنوز به پایان نرسیده است. اما چگونه است که در هزارة سوم در حالی که پیشرفت های علمی چشم ها را خیره کرده و انسان توانسته با نبوغ و استعداد خود به این درجه از پیشرفت در حوزه های مختلف علمی نایل آید هنوز دربارة خودش ابهامات زیادی وجود دارد؟
رسیدن به چنین نظری، آن هم در آستانة قرن بیست و یکم، رویدادی بزرگ است، چرا که مشخص شد بحث های نظری و فلسفی برای ارائه تعریف دقیق و علمی دربارة انسان جایگاه مناسبی ندارد و بایستی به حوزه های دیگر رجوع شود. بدون تردید یافتن پاسخی دقیق برای این سؤال ضرورتی اجتناب ناپذیر است. بدیهی است که نظرات هایدگر، کاسیرر و سایر بزرگانی که در این نوشته از آن ها یادی به میان آمد، در رسیدن به وضعیت فعلی و طرح چنین سؤالی نقش مهمی داشته است. از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که در این خصوص دانش انسان شناسی امکانات قابل توجهی در اختیار می گذارد. انسان شناسان به نوبة خود تلاش کرده اند با بهره گیری از داده های مربوط به شاخه های مختلف این علم وسیع گام هایی در راستای پاسخ به این سؤال بردارند.
به جز شاخة انسان شناسی زیستی- جسمانی که با اهداف معینی ( غالباً شناخت مسایل زیستی انسان و تحولات جسمانی او در طول تاریخ حیات اش و ...) به دنبال ارائة تعریفی زیست شناختی دربارة انسان است و شاخص هایی که به کار می گیرد عمدتاً بیولوژیکی هستند ( سلول- کروموزوم- ژن- مولکول و ... ) و شاید به همین دلیل داده های آن ارتباط مستقیم با علوم انسانی- اجتماعی برقرار نمی کنند، چرا که نتایج حاصل از مطالعات آن منطقه ای نیست و قابل تعمیم در زمان و مکان است. اما در شاخة دیگر انسان شناسی ( مردم شناسی) و دو زیر مجموعة مهم آن یعنی باستان شناسی و زبان شناسی که هر یک حامل اطلاعات بسیار غنی و تعیین کننده برای شناخت چگونگی روند شکل گیری فرهنگ های موجود خصوصاً فرهنگ های منطقه ای در اختیارمی گذارند مسایل به گونة دیگری دنبال می شوند. در این حوزه هدف اصلی مطالعة دقیق و همه جانبة فرهنگ هاست و انسان به عنوان یک موجود فرهنگی (تنها موجود دارای فرهنگ ) مورد مطالعه قرار می گیرد و شاخص هایی که برای تعریف آن ارائه می شوند غالباً شاخص های فرهنگی هستند ( باورها- زبان- هنر- آداب و رسوم و از همه مهم تر بررسی و مطالعه سیر تحول فرهنگ ها و علل تغییرات فرهنگی و ...). از آن جایی که نتایج این مطالعات غالباً نسبی و مطلقاً قابل تعمیم نیستند لذا در مجموعة علوم اجتماعی طبقه بندی می شوند. از طرف دیگر، مطالعات فرهنگی که بر اساس یک سلسله داده های عینی و حقیقی و با روش های کیفی و کاملاً علمی انجام می گیرند مسلماً دارای ابهامات به نسبت کمتری هستند. شناخت و مطالعه قانونمند جوامع ( جامعه شناسی منطقه ای ) که امروزه بیش از هر زمان دیگری مورد توجه قرار گرفته مستلزم شناخت دقیق و همه جانبة فرهنگ جامعه می باشد. جامعه شناسی ایران به این نوع مطالعات نیاز مبرم دارد و اگر این علم در ایران کمتر ایرانی شده و بیشتر با تکیه بر دیدگاه های غربی حرکت کرده شاید دلیل اصلی اش کم توجهی به مطالعات فرهنگی بوده است. آیا حقیقتاً وقت آن نرسیده تا از دانش انسان شناسی فرهنگی ( مردم شناسی) با توجه به داده هایی که دربارة بارزترین و تعیین کننده ترین خصلت انسان یعنی فرهنگ در اختیار می گذارد به گونه ای بهره گرفت تا بعنوان ابهامات موجود دربارة شناخت این موجود به غایت پیچیده را به حداقل رساند و انسان شناسی عینی را جایگزین انسان شناسی ذهنی و نظری کرد؟ از طرف دیگر، تردیدی وجود ندارد که زمانی جامعه شناسی ایرانی می تواند با هویتی مستقل جایگزین جامعه شناسی غربی شود که مطالعات فرهنگی جایگاه واقعی خود را در علوم اجتماعی باز یافته باشد و شرایطی ایجاد شود تا مردم شناسان بتوانند نقش تعیین کننده خود را که به غلط کم رنگ شده است، مجدداً باز یابند. توجه به این مسئله به طور قطع یکی از اقداماتی است که می تواند به حل بحرانی که در علوم اجتماعی ایران خصوصاً دانشکده های علوم اجتماعی به وجود آمده و کارایی آن را تضعیف کرده کمک اساسی نماید. بدیهی است برای رسیدن به چنین هدف والای لازم است ابتدا برای تأسیس مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری شاخة انسان شناسی فرهنگی قبل از شاخه های دیگر آن همت گماشت تا هر چه زودتر علاقه مندان و دانشجویان این رشته بتوانند با امکانات علمی بیشتر سهم خود را در کنار سایر فرهنگ پژوهان جهان بیش از پیش افزایش دهند. فراموش نکنیم که توسعة رشته مردم شناسی به منزلة توسعة علوم اجتماعی است و هر اقدامی در این جهت صورت پذیرد به معنی اقدامی در جهت پذیرد به معنی اقدامی در جهت توسعه جامعه شناسی است.
جلال الدین رفیع فر
سردبیر
آغاز شهرنشینی در نیمه شرقی فلات ایران
بررسی انسان شناختی تحولات مربوط به مرزهای قومی در یکی از مناطق روستایی شمال ایران
دانش بومی استفاده از بلوط در شهرستان ممسني 1
زندگی روزمره و مراکز خرید در شهر تهران
شمه ای از فعالیت های زنان برای احقاق حقوق اجتماعی در سال های 1324-1325 (1945-1946)
انسان شناسی پزشکی و نظام جهانی: نگاهی انتقادی(هنز بئر،مريل سينگر،آيدا ساسر،1997،لندن)
انسان شناسی تربیتی،جورج نلر،ترجمه محمد رضا آهنچيان و يحيي قائدي ، نشر آييژ،1379،تهران.
جامعه شناسی روستایی؛ ابعاد تغییر و توسعه در جامعه روستایی ایران
فرهنگ هاي آشپزي خاورميانه، به كوشش سامي زبيده و ريچاردتاپر،لندن، 1994م.